پارت پنجاه :


پشت بند "لا اله الا الله" پرغیض پدرش ادامه داد:
- گنه دمه حاج عظمته، بو ایت اوغلونا ربطی یوخدی. افروز قاچاندا اولاردان سونرا تهراندا بی‌ فامیلیمیز یوخیدی. (بازم نگو به حاج عظمت و این پسر سگش ربطی نداشت. موقعی که افروز فرار کرد، به جز اونا تو تهران فامیلی نداشتیم.)
بدون اینکه دلیلی برایش پیدا کند، از این مرد کینه داشت. سعی داشت خودش را آرام نشان بدهد اما آتشی که سال‌‍ها پیش در د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    2

    یاز یعنی بهار اشتباهی نوشتی تابستون 😀😀خسته نباشی تند تند میخونم که بهتون برسم عالیه💚💚

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅خدایی خیلی رو ترکیم کار کردم.

    ۱۰ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    کاش حال افروز خوب باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • سوینا

    1

    رمانت خیلی قشنگه کاش همونقدر بهش توجه بشه و بچه ها کامنت بذارم که دیده بشه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مرسییییی عزیزممممم❤️❤️🥹

    ۱۲ ماه پیش
  • سوینا

    1

    یه سوال افروز زنده هست یا نه حضورش خیلی کمرنگه یا اینکه تو جمع وارد نمیشه آدم مشکوک میشه که نکنه عطا دروغ بگه و اون زنده نباشه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به روز رویارویی زیاد نمونده. فعلا عباد یه کم بلرزه...

    ۱۲ ماه پیش
  • سوینا

    0

    نمی دونم چرا ولی حس میکنم عشق سردار اونقدر زیاد بوده که بهش جنون دست میداده

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سردار خیلی عاشقه. خیلی.🌺

    ۱۲ ماه پیش
  • سوینا

    0

    چه عشقی واقعا کاش اینطور نمیشد دلم واسه سردار و عشق نافرجامش سوخت خدا می دونه افروز چی کشیده که فرار کرده

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    افروز بیچاره‌ی من...💔💔💔

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    خیلی قشنگ توصیف میکنی آدم دوست داره شخصیتهارو ببینه عین فیلم ممنونم ازت بابت این رمان زیبا

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون عزیزجان.❤️💋

    ۱۲ ماه پیش
  • پروانه

    0

    هیجان انگیزه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    0

    بیچاره سردار 😥ولی در کنار داستان اینقد کباب خوب توصیف کردین دلم خواست😅

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅❤️عزیزمممم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    آخی دلم برای سردار سوخت هنوز منتظر افروز برگرده🥲 ممنون فاطمه جان 💜🌟💜🌟

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلی سردار.به اونم ظلم شده😢❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    حالج شاید فهمید چرا افروز پیداش نیست هنوز داره از عبادوسردار فرار میکند؟ شاید شکور میدونه افروز زنده است

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    آخ که این شکور چه نقش مهمی تو گذشته داشته😢

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!